تبليغاتX
مسافر شب مهتاب

مسافر شب مهتاب

گذشته نمی میرد!

___لام

به نام خدا

این وبلاگ حذف شده بود...یه مدتی میشه که فراموشش کردم (سعی کردم!)...به خاطر یه دوست خیلی عزیز که خودش میدونه که کیه پس من دیگه اسمشو نمیگم همه ی یادداشت های اشک مهتابو امروز کپی کردم...

حالا وبلاگ من اینه...شاید دوستانی هستند که هنوز اشک مهتابو یاد دارند...باید معذرت بخوام که بی خبر رفتم ...اگه منو نبخشیدین بهم بگین

فیلسوف کوچولو

من حالا دیگه یه فیلسوف کوچک !هستم نه اشک مهتاب یا آخرین ققنوس

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:14  توسط مریم  | 

یک صدای بم مث طبل!

به نام یکتای مهربانم

بیرون اتاق نشستم و شمردم ...آهسته...یک, دو,سه,...ده,...پونزده,...بیست,...سی و پنج,...چل.حالا

وقتش بود با صدای جیرجیری در باز شد.دو تا دست چشمامو بست و بعد هیچ صدایی نبود.آهسته

آهسته وارد شدم.تاریک و ساکت...یه قدم,دو قدم,چند قدم...بعد یه صدای بم...مث طبل!بازی شروع

شد.گمشده توی اتاق بود و یه صدا مث طبل ! هرچه نزدیکتر صدا بیشتر...گاهی هم صدا گمراهم می

کرد ... یادمه چند بار افتادم ... یادمه گریه هم کردم و صدا و گمشده ...یه اتاق,یه اتاق بی انتها و گمشده

ی من خیلی کوچک...و گاهی که صدا بیشتر می شد از هیجان رسیدن قلبم تندتر می زد...تالاپ تالاپ

 ...همه حواسم به صداها بود .یه نشونه...و گاهی هم صدا گمراهم می کرد. و لحظه ها گذشت و صدا به

 اوج رسید فهمیدم همینجاست روی همین میز که کنارشم ...و صدا...داشتم کر می شدم... لحظه ای

مکث و لحظاتی مکث و بعد دستانم را جلو بردم...گرفتمش...ولی احساس کردم یه چیزی کنارش افتاد و

شکست...و صدا... و صدا ... بازی تموم شده؟...چشمامو باز کردم ...خون گمشده کف اتاق ریخته بود و

در دستم ,و در دستم , یه وهم بود یه خیال باطل...بازی تموم شده بود ... ولی صدا هنوز هست و صدا

هنوز در گوشم هست...یه صدای بد!... یه صدای بم مثل طبل!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:8  توسط مریم  | 

آدمک

به نام یکتای مهربانم

باغبان آنچنان جذب تماشای گل سرخ شده بود که بقیه گلها را فراموش

 کرد...و همه ی گلهای دیگه مردند...و فقط گل سرخ باقی موند...

پدر باغبان را اخراج کرد ...بعد گل سرخ را فروخت...بعد باغچه همسطح

سنگ فرش حیاطمان شد...بدون گل...خالی خالی

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:7  توسط مریم  | 

گل فشان

به نام یکتای مهربانم

گل فشان

پدیده جالبی هست نه!...حتما اسم آتش فشان را شنیده اید

این هم از نوع گل فشانش

ارتفاع آن معمولا از ۱ تا ۲ متر کمتر است...

گل فشان!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:6  توسط مریم  | 

بجهان خرم از آنم...

به نام یکتای مهربانم

بجهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست...عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

بغنیمت شمر ایدوست دم عیسی صبح ...تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل  ...آنچه در سر سویدای بنی آدم ازوست

بحلاوت بخورم زهرکه شاهدساقی ست...بارادت بکشم درد که درمان هم ازوست

زخم خونینـــــــــــم اگر به نشود به باشد...خنک آن زخم که هرلحظه مرامرهم ازوست

غم و شادی بر عـــــــارف چه تفاوت دارد...ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

ژادشاهی و گدایی بر ما یکسان است  ...............................................ازوست

سعدیا سیل فنا گر بکند خانه ی عمر...دل قویدار که بنیاد و بقا محکم ازوست

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:6  توسط مریم  | 

مادر و بره!

به نام یکتای مهربونم

مادر

زمینه تاریک و وهم آلود بود

زن با نگاهی همیشه ساکت در زمینه آرام گرفت

سردش بود دستانش اما خالی نبود

تپش قلبش

"گوش کن ...میشنوی"

بره ای سفید مظلومانه در بغل زن آرمیده بود

چشم زن بسته رویش به دیگر آغوشش بود

همانجایی که کودک معصومانه در رویا بود

بره اما بیدار می نمود...چشم انتظار دست نوازشی بر تن برفش می بود

در زمینه سیاه پوش تنها زن سفید پوشیده بود

مریم(رع ققنوس)

 


تکراری است بله...ولی تو که هیچوقت نمیخونی...از اینکه پیشم هستی ممنونم

امیدوارم بعد از من هم باشی...همیشه باشی...

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:5  توسط مریم  | 

مسیر سبز...

 

به نام یکتای مهربانم

چه فیلمی بود!!!دوباره دیدمش...

این جان کافی هست

 

 

و جان کافی معجزه خدا بود..."به خاطر عشقشون بهم اوناروکشت"

"هرروز تو دنیا آدمای بدکارای بدمیکنن"...و جان فرشته مظلوم ودوست داشتنی

 هم دیگه خسته شده بود"خسته م رئیس...داغونم..."و جان با وجودش دردهارا

احساس می کرد.و قلب مهربونش خسته شده بود..."می خوام کمکتون کنم

رئیس...دستمو بگیرین"

آرامش

 

اکنون جان کافی دوست داشتنی روحش پرواز کرد تا فرشته ها ببیننش...قرین

 

آرامش شد...تا ابد سکوت...


و من فکر میکردم نفسهای راحتی میکشم ولی باز هم امتحاناتم پابرجاست... آخرین امتحان ...و من خسته م...میخوام بخوابم...بازهم نمیتونم زیاد بمونم...دوستان  دعا کنین تابستان من هم شروع بشه

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:5  توسط مریم  | 

یعنی میشه خدایا...

به نام یکتای مهربان

خدای من قشنگه.....خالق هرچی رنگه    

خدا خودش می دونه.....فقط خدا می دونه        

دستای من چه سرده.....سردی اون زدرده          

می خوام برم جدا شم.....برم یه آسمون شم        

می خوام ستاره باشم.....شبا مهتاب بپاشم         

می خوام برم از این جا.....بال بزنم به بالا              

می خوام یه جا پنهون شم.....به رنگ آسمون شم            

می خوام برم اون دورا.....جدا بشم از این جا       

می خوام برم باد بشم.....حروم گل ها بشم        

می خوام نارنجی باشم.....از دست غم جدا شم      

می خوام یه ماهی باشم.....دائم فراری باشم              

می خوام بشم یه دریا.....یعنی میشه خدایا        

می خوام بیام پیش تو.....ببینم فرشته هاتو       

تو دل من یه گنجه .....روح خداست اون گنجه

می خوام پرنده باشم.....بال بزنم جدا شم     

می خوام که تنها باشم.....بشینم و رها شم       

خدا دلم داره می میره.....از دست این زمونه     

دلم مشکی پوشیده.....شده سیاه و تیره   

می خوام پروانه باشم.....پرهای رنگی باشم  

می خوام یه مورچه باشم.....زیر زمین قایم شم       

روح سفید پوش بشم.....تو قبرا ویلون بشم

مث کویر تشنه شم.....تنها و ساکت بشم

اسیر گنجشک بشم.....دونه جوجه هاش شم

از اینکه آدم باشم.....برم فریبکار بشم

دلم نگیر بهونه.....با هم میریم از خونه                           

میریم اونور آب ها.....بالا تا روی ابرها  

یه دونه گندم میشیم.....مرهم دردا میشیم  

سوار قایق میشیم.....پاروزنان رد میشیم

ببین چه زود غروب شد.....خورشیدم نارنجی شد

بیا بریم شب میشه.....دلت برام تنگ میشه

اگه نیای تنها میشم.....بدون دل من چی میشم؟                    

بهونه هات معنی نداشت.....باز مارو سرکار گذاشت

باشه میرم از این جا.....میرم بالای ابر ها

مث بارون می بارم.....به حال زار زارم

قطره میشم تو دریا.....میرم میشم یه رویا

می خوام که شبنم باشم.....می خوام پر از نم بشم

یعنی میشه خدایا

.....

مریم (رع-ققنوس)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تير 1385ساعت 4:12  توسط آخرین ققنوس  |  29 پروانه
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:4  توسط مریم  | 

بالاترین کوه!

به نام یکتای مهربانم

چقدر هوا اینجا این بالا سبک است.سالهاست این بالا تنهایی نشسته ام.بالاترین کوه جهان از آن من است که جاپای هیچ موجود زنده ای به آن نمی رسد.و من تنها وساکت این بالا نشسته ام.آری من فرمانروای همه کوهها هستم.چندین وقت است پرواز نکرده ام بالهایم تنبل شده اند...و من آواز می خوانم هزاران آواز گوناگون بلدم.اما این چند سال به کارم نیامده ست هیچ پرنده ای نمی تواند تا این حد بالا بیاید.گرسنه تر از همیشه هستم. این بالا آمده ام و بالاتر که هیچ کس نباشد ولی نیازهایم در رابطه با دیگران جواب داده می شوند. و من نمی توانم بی نیاز باشم.آخرین بار 10 سال توانستم روزه بمانم اکنون 50 سال است که هیچ نخورده ام و جز آسمان وابر و کوه هیچ ندیده ام.این بالا گاهی مه می شود.گاهی طوفان ...نه هیچ چیز نمی تواند مرا شکست دهد ولی این گرسنگی طاقتم را تمام کرده است.یادم هست دیروز برکه ی کوچکی از آب باران درست شده بود و من مثل همیشه تشنگی ام را با آب درمان کردم وقتی خم شده بودم چشمانم را در آب دیدم که گود رفته بودند و رویم راکه زرد شده بود و پرهای نارنجی قشنگم به سمت قهوه ای می رفت و من دلم ریخت و من دانستم که باز باید به جمع پرندگان برگردم پایین تر پایین تر و پست تر...آن پایین آواز می خوانم و پرندگان بدون اراده جذب صدایم می شوند و آنوقت است که با کمال میل گرسنگی مرا رفع می کنند و من سیر می شوم.اما اول من روح آنها را می بینم و از میان این همه روح ضعیفترینشان را می خورم . وچه رنجی دارد که دیگران را از بین ببری هرچند بد باشند...می دانم خوب می دانم و یادم هست که خدا به خوابم آمد و این عهد را من در حضورش بستم که نباید رنج ببرم و این وظیفه ی من است ولی خدایا تو که قلب مرا آفریدی می دانی که نمی توانم وفادار عهدم باشم...این بار تصمیم دارم 100 سال روزه بگیرم....


 دوستان خوبم یه مدتی وقت نمیکنم بهتون سر بزنم دلیل بی وفایی نیست

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:3  توسط مریم  | 

سخت و لجوج!

به نام یکتای مهربان

"سخت و لجوج"

صدایی پیچید , ترسیدم.

او خندید.

باد زوزه کشان داخل را می کاوید.

رعد آمد, مشت برپنجره می کوبید.

پنجره خلوت من از آبی ها جدا بود, تنها می خوابید.

داخل سکوت ,و هیاهو در بیرون می غرید.

من سرم از فکرها و رویاهای پریشان, از درد می نالید.

یادهای گذشته-همان کابوسهای دیرینم- بیرحمانه رژه می رفتند.

من چشمانم مات بود و مبهوت.

و در سکوت فکرها بیشتر می شوند و من تنهاتر.

پرده انگار دیوار حجیم جسوری بود ,بی رویا - سخت و لجوج-

آسمان آبی دلتنگت شده ام.

ناگاه فهمیدم باد باید بیاید. آری, باید باید

ولی نه, از باد هم بالاتر...

این پنجره تاریک طوفانی می خواهد.

پس ای ابرهای ناهمگون بغرید.

رعد و برقی باید تا ...

شاید قلب پرده بمیرد از ترس.

و بلغزد و بعد بتابد خورشید.

صدایی پیچید...این رعد بود؟!

بازهم چشمانم بارانی ست. این رعد بود که غرید!

افسوس!!من بودم که باز ترسیدم.

پرده اما سخت و لجوج می خندید.

مریم(رع-ققنوس)

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:3  توسط مریم  |